کتاب ارزشمند زتدگینامه بهروز وثوقی چندی پیش با محبت یکی از بهترین دوستان بدستم رسید و اینروزا سخت مشغول مطالعه اش هستم .. انشا ء ا... در آینده ای نزدیک اگه عمر یاری کنه از یه جایی شروع میکنم و این وبلاگ رو مزین میکنم به شرح زندگینامه وثوقی عزیز ..
فصل كوتاهی از كتاب «زندگینامه بهروز وثوقی» را با عنوان «نخستین عشق» میخوانیم.
شاید اگر نه همه، ولی اكثر ما پدیده «نخستین عشق» را در گذشت؟ نوجوانی و جوانیمان به نوعی تجربه كرده باشیم. عشقی كه رد خاطره پاك و معصومش هنوز هم در درگذر یاد و خاطرات ما باقی مانده.
تجرب؟ نخستین عشق بهروز وثوقی را بهنقل از كتاب زندگینامه او بشنوید!
كلاس نهم است. شانزده سال دارد. هنوز به دبیرستان بابك میرود. كاپیتان تیم بستكبال مدرسه است و پس از تعطیل كلاسها، با بچهها تمرین میكند. دیوار به دیوار مدرسه بابك، یك دبیرستان دخترانه است.
عصر یك روز پاییزی، با بچههای تیمشان، تو حیاط مدرسه، سرگرم بازی است. توپ را شوت میكند به طرف تخت؟ بستكبال. شوت چنان محكم است كه توپ از پنجره باز یكی از كلاسهای مدرسه دخترانه میافتد تو. همبازیها به بهروز میگویند حالا كه توپ را سوت كرده، خودش باید برود آن را بیاورد.
از مدرسه میرود بیرون. از فراش مدرسه دخترانه، با خواهش و تمنا، اجازه میگیرد و میرود تو.
هیچكس در حیاط نیست. از پلهها میدود بالا و در كلاس را باز میكند. دو دختر نشستهاند تو كلاس و دارند درس میخوانند؛ با حیرت، كاپیتان تیم بستكبال مدرس؟ بابك را كه لباس ورزشی پوشیده و شورت به پا دارد، نگاه میكنند. بهروز عرق كرده است و نفسنفس میزند. سرش را میاندازد پایین و میرود توپ را بردارد.
یكی از دخترها میخندد.
صدای خندهاش را كه شنیدم، سرم را بلند كردم. یك آن نگاهمان درهم گره خورد. دلم لرزید. . .
توپ را برمیدارد و از كلاس میدود بیرون.
داریوش / بهروز / عارف
بهروز وثوقی
بهروز وثوقی
بهروز وثوقی